خودکار
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 12:29
دیدین خودکار یهو تموم میشه؟حس می کنم تموم شدم. یهو.بحران سی سالگی نداشتم. حالم خوبه. سالمم. دستم به دهنم میرسه. بهترین خانواده دنیا رو دارم.حتی ناراحت هم نیستم.فقط حس می کنم تموم شدم.وقتی می خوام با کسی صحبت کنم، کلمه ها نوک زبونم نخ نمیشن که پشت سر هم بیان. فقط بهشون فکر میکنم. بعد می پرن. Adblock ...
Are you, Are you, coming to the tree?
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 12:29
[unable to retrieve full-text content]دیروز و امروز کل هانگ گیمز رو دیدم. الان میخوام sunrise on the reaping رو شروع کنم. A truth that's told with bad intent, Beats all the lies you can invent. - William Blake
منو با خودت تا کجا میبری؟
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 12:29
[unable to retrieve full-text content]شدم مدیر پروژه موشن کمیک. اینجا باشه. به حکم سنجاق. سنجاق ته گرد قرمز. فیلمنامه اپیزود پایلوت تموم شده و داریم از تصویرگر تست میگیریم.
و در پایان، سلام
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 16:28
امسال خیر سرم با هواپیما رفتم نمایشگاه. که مثلا مسیر دوازده ساعته بشه یه ساعت و نیم و خرد و خمیر نشم. از قضا، آنفولانزا گرفتم. ساعت یک رسیدم نمایشگاه و ساعت هفت از نمایشگاه رفتم ترمینال بیهقی.الانم شهرکردم! همه فکر میکنن تهرانم. یه کوفتی بود این آنفولانزا...اون روزی که تهران بودم چهارشنبه بود. الان ...
و در پایان، سلام سلام
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 16:28
صبر کردم اول همه از هواپیما پیاده بشن. جزو نفرهای آخری بودم که پیاده میشدن. اینجا دیگه کمکم آدرنالینم افتاده بود و داشتم آنفولانزای سگمصب رو حس میکردم. پیام رسیدنم رو به اهل محل و فامیل فرستادم و زنگ زدم مامانم. گفتم حالم خوب نیست. مامانمم گفت به مبارکی و میمنت. حداقل امروز رو پاشو برو نمایشگاه. بقی...
رشد مرحله داره
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 20:37
پس چی که مرحله داره. خوبشم داره.درخت تا وقتی شاخه هاش جون دار نشدن نمیتونه درست برگ بده. برگ نداشته باشه جون نداره گل بده. گل نداشته باشه از کجا بتونه میوه بده؟ همش به هم وصله. دارم دوباره قد میکشم. استخونام ترق ترق صدا میدن. رشد کردن درد داره.هر بار که قراره یه اتفاق جدیدی بیفته، مث بازی کامپیوتری ...
به رسم هر ساله
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 20:37
تا چهاردهم تموم نشده، تولدم مبارک! قدم به سی سالگی گذاشتم. سن آدم بزرگا :)) امروز در حالی که زانوم پکیده و دماغم درد میکنه به بحران سی سالگی فکر کردم و گفتم... خب؟؟ یعنی چرا لود نمیشه؟ چرا ندارم؟! متوجه شدم سی سالگی وقتی بحران میشه که آدم فکر کنه دارم "پیر" میشم... که یه مفهومی به اسم پیری توی ذهنش ...
دمل چرکی و نیشتر
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 18:05
توی کتابها کلمهی دمل رو زیاد دیدم. بخصوص دمل چرکی. نمیدونم چیه و از کجا میاد ولی تصوری که ازش داشتم یه برآمدگی سفید چرکی دردناکه. راه حلشم نیشتر زدنه. مثل سوزن یه چیزی توش میزنن و میترکه و چرکش بیرون میاد. بعد روشو میبندن تا خوب بشه. هرچی که بمونه و بیرون نیاد چرک میشه. مثل جوش و دمل.گاهی آدم با انی...
Brave - Josh Groban
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:59
Wake up, wake up, the sun cannot wait for longReach out, reach out before it fades awayYou will find the warmth when you surrenderSmile into the fear and let it playYou wanna run away, run awayAnd you say that it can't be soYou wanna look away, look awayBut you stay 'cause it's all so closeWhen you ...
بدون عنوان
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:59
سارینا مرا بلند میکند تا توی سر ملینا بزند. در دلم جیغ خفیفی میکشم. قانون 293 در کتاب راهنمای اشیای بیجان، فصل دهم، اصل محافظت از انسانهای کوچک میگوید: خودتان را به هر در و دیواری که امکان دارد بزنید، قانون جاذبه، نیوتن، علیت و هر قانونی را که در جریان است نقض کنید، اما به انسانهای کوچک آسیبی نزنید....
زورگو
-
تاریخ: 1402/2/6 ساعت: 10:34
تصور کنید یه مدت طولانی، مجبور بشید همهی آدمها رو درک کنید. همیشه بهشون حق بدید. هر برخورد یا رفتاری کردن فکر کنید شما چه کاری ازتون برمیاد که این آدم حالش بهتر بشه. چجوری میشه آرومش کرد و شرایط رو مساعد کرد. تصور کنید این کار رو چند سال متوالی انجام بدید. این کار یه سری از سیستمهای دفاعی شما رو از ...
صدقه
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 19:51
امروز برای یه نفر که نمیشناختمش صدقه دادم. یه نفر که نمیدونم کیه. چه شکلیه. کجاست اصن. همهچی از یه صحبت ساده شروع شد. من و یه نفر دیگه داشتیم باهم حرف میزدیم و اون یه نفر دیگه گفت از یه نفر دیگه بدش میاد. ترسیدم. کسی که ازش بدش میومد شبیه من بود. وقتی ازش خواستم بیشتر توضیح بده صحبتهایی پیش اومد که ...
چشم
-
تاریخ: 1402/1/9 ساعت: 12:00
چشم راست قورباغه کور شد. امید سیخ را محکم در مشتش میفشرد. خون سرخ از کنار چشمان قورباغه چکید و کف اتاق ریخت. روی اسباب بازی. روی دفتر نقاشی.قورباغه بجای آنکه جیغ بکشد، صدای خفهای داد و صورتش را درهم کشید. با یک دستش چشم خونآلود را فشرد.امید تصویر کامل قورباغه را برای اولین بار دید. رنگش پرید. سیخ را...
شبی که برادر آمد
-
تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 15:51
آنها هجده سال فاصلهی سنی داشتند. زمانی که خواهر به دنیا آمده بود داشت آماده میشد که به دانشگاه در شهر دیگری برود. حس خوبی نداشت اما کنجکاوی به حس بدش غلبه کرده بود. یک هفته رفتنش را به تعویق انداخت تا اول خواهرش را ببیند. وقتی به دنیا آمد، موجود زشت چروکیده و قرمزی بود که چشمانش را باز نمیکرد. کمی ن...
نامهها به کجا میروند؟
-
تاریخ: 1401/12/23 ساعت: 3:48
در انتهای هر خیابان، جایی که چشم ما نمیبیند، یک فوارهی کوچک وجود دارد که موشها، جغدها، مارمولکها و خفاشها، قورباغهها و وزغها در آن شنا میکنند. گربهها هم هر از گاهی سرک میکشند و در آن آبتنی میکنند اما روزهای استفادهی گربهها از فواره به طور دقیق از بقیهی روزهای هفته جدا شده است. مسئول والامقام تقویم، ...
مغز
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 15:28
مغزها نیاز به قلقلک دارن. برخلاف کاسههای بلور و چینی که پشت شیشه نگهشون میدارن، مغز باید تکون بخوره. نه خیلی شدید که خونریزی کنه و نه خیلی آروم. مغز دستهای هنرمندی میخواد که آروم قلقلکش بدن. وقتی قلقلک شد و گرم شد، آروم گرههای پیچ در پیچش رو باز کنن و باهاش بندبازی کنن. برخلاف تصور دانشمندا مغز مثل ...
مد مد
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 15:28
نمایشگاه مد و لباس شلوغ بود. وحشتناک شلوغ. اونقدر شلوغ بود که هرچی راه میرفتم هی میگفتم ببخشید ببخشید ببخشید. مانتوها و عباهای زرزری و پولکی دست به دست میرفتن و روسریهای مردهی زشت روی چوب لباسیها آویزون بودن. اگه میخواستم خودمو همرنگ جماعت نکنم، پنجاه درصد از وقتم و زندگیم صرفهجویی میشد. اومدم چیکار...
مترجمی زوری (╥﹏╥)
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 15:28
تازگیا فهمیدم یه ژانری داریم به اسم رمان پسرونه. رمان "کودک" پسرونه. اینجوریه که یه پسر یا یه گروه پسر کارای خفن میکنن و دنیا رو نجات میدن. یا در حالت غیرفانتزی، ماجرای گندکاریهای یه پسر و رفقاشه. اولین باره که یه ژانر روانمو پریشون کرده. چرا؟ چون همینه که هست! عمق و لایهی دوم و مفهوم عمیقتر نداره! ...
Facts
-
تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 17:38
مردهای فامیلمون از من خوششون نمیاد. به طور کلی مردها از من خوششون نمیاد. مردهایی که میگم، توی بازهی سنی بیست تا چهل ساله هستن و علت عمدهی این خوش نیومدن، اینه که توی بحثهای فامیلی و توی مهمونی با نظرشون مخالفت میکنم. حس گندی دارم که ازم خوششون نمیاد و اینو به شکلهای مختلف نشون میدن (مثلا اینکه کلاً ...
H2O + NaCl
-
تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 17:38
میخواستم کتابی که بهم هدیه داده رو بردارم و بغل کنم و بخوابم. میخواستم گریه کنم. یکی از چیزهایی که آدم با بزرگ شدن یاد میگیره اینه که چجوری هقهق گریههاشو کنترل کنه. تبدیلشون کنه به هیچ. یا بدتر، تبدیلشون کنه به خنده. به عنوان یه دختر خیلی کم گریه میکنم. وقتی با دوستام حرف میزنم میبینم گریه کردن توی ...