خرید بک لینک

صبر کردم اول همه از هواپیما پیاده بشن. جزو نفرهای آخری بودم که پیاده میشدن. اینجا دیگه کمکم آدرنالینم افتاده بود و داشتم آنفولانزای سگمصب رو حس میکردم. پیام رسیدنم رو به اهل محل و فامیل فرستادم و زنگ زدم مامانم. گفتم حالم خوب نیست. مامانمم گفت به مبارکی و میمنت. حداقل امروز رو پاشو برو نمایشگاه. بقیه روزهارو استراحت کن.

بیست دقیقهای نشستم که حالم بهتر بشه. بعد رفتم به جاهایی که بیشتر از هررررررر جای دیگه تو تهرون دوسش دارم: متروووووو!

باید سوار خط بیمه، کلاهدوز، تجریش میشدم. دو دل بودم. واقعا برم نمایشگاه؟ برم خونه استراحت کنم؟ اگه رفتم استراحت ولی مامانجونم و آقاجون مریض شدن چه گلی به سرم بگیرم؟

از دکهی سوپری مترو یه لیوان آبجوش گرفتم. بهش شیشهی پنیرک (بخونید دوای جادوگری آبی ضد تب) رو دادم و گفتم از اینا توش بریز و یه نبات هم بذار. پرسید چقدر آبجوش بریزم؟ پرش کنم؟ من خر هم گفتم پرش کن. لیوان رو داد دستم. تا دو قدم جابجا بشم انگشتم رفت تو آبجوش. جزغاله شدم. لیوان رو گذاشتم یه گوشه و تلقین مثبت رو شروع کردم. چیزی نشده! نسوخته که! ولی چنان میسوخت و داشت تاول میزد که وحشت کردم. در بطری آبم رو باز کردم و انگشتم رو گذاشتم توش. آروم آروم حرکتش میدادم که دردش رو آروم کنه. چند دقیقه تو اون وضعیت رقتبار بودم. انگشتم رو که آوردم بیرون هنوز داشت میسوخت و ورم میکرد. آخه دردت چی بود که گفتی لیوان رو پر کن؟ به بدبختی از توی کولهم خمیردندونم رو پیدا کردم و زدم به انگشتم. بالاخره حس کردم داره بهتر میشه.

وقتی برگشتم سر خوردن دمنوش، از دهن افتاده بود. به هر ترتیبی بود با همون دست خمیردندونمالی لیوان رو برداشتم و دمنوشم رو خوردم. بعد خودمو سپردم به مار آهنی خط چهار.

یه بار خط عوض کردم و ایستگاه مصلی پیاده شدم. هنوز به نتیجه نرسیده بودم. ساعت دوازده بود. کلی با خودم کلنجار رفتم... دوباره به مامانم زنگ زدم. به سهیلا هم زنگ زدم و گفتم وضعم چجوریه؛ اونم داشت از شهرکرد میومد تهران که باهم بریم نمایشگاه. بعد از یه خرده استراحت دوباره پاشدم. گفتم حداقل امروز رو میرم. بقیهش رو خدا بزرگه.

الان که فکرشو میکنم، ایستگاه مصلی کمتر از همیشه بوی نمایشگاه رو میداد.

رفتم بیرون و پامو توی نمایشگاه کتاب گذاشتم.


برچسب: نویسنده: آرین رادمنش تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:28

صفحه بندی