Fulfilling
-
تاریخ: 1401/10/13 ساعت: 17:38
وقتی از مدرسه میام حس میکنم روی ابرا پرواز میکنم. خستهم. گلوم گرفته. ولی چجوری ممکنه انقدر کیف بده؟ امروز از صبح با بچههای هشتم و نهم بودم و چهارتا کلاس پشت سرهم رفتم. جای یکی از دبیرها اومدم. اولش، یعنی اول سال سخت بود. انقدر سخت که دو هفتهی اول حالت تهوع داشتم. من یا استرس نمیگیرم، یا وقتی بگیرم (...
29
-
تاریخ: 1401/9/28 ساعت: 23:48
روز تولدم داره تموم میشه. چند دقیقه بیشتر نمونده... 14 آذر به دنیا اومدم. 29 سال پیش. همزمان با تولد شبکه سه سیما! مامان و بابام یه اسم دیگه برام انتخاب کرده بودن ولی بخاطر مناسبت اون روز کلا عوض شد. شد زهرا. الانم... همین. به همین فکر میکنم. یه روز قبل از تولدم بالاخره خودمو بیمه کردم. تا هشتاد سال...
خانم ع.
-
تاریخ: 1401/8/26 ساعت: 17:42
معلم شدم، به بهترین شکل. بهم یه کلاس درس دادن که میشه کلی کار باهاش کرد، مطالعه و تحقیق. با دو تا پایه هفتم و هشتم. دو روز در هفته. یکشنبه سه شنبه. حالم خوب خوب خوبه.توی کلاس مطالعه و تحقیق با بچهها موشک درست میکنیم. قرار شده بچهها موشکی درست کنن که از اول تا آخر حیاط بره. بتونه مسافر سوار کنه. از ق...
شیراز
-
تاریخ: 1401/8/26 ساعت: 17:42
[unable to retrieve full-text content]یکی از بچههای زخمی توی اتاق عمل مال مهد ماست. ...
گل مینا
-
تاریخ: 1401/8/2 ساعت: 18:50
خواب دیدم یه گلدون گل بهم هدیه دادن. رنگ گلهاش صورتی تند بود. یه مدت بعدش دیدم دست و پاهام جوش زده. یکی از جوشها رو ترکوندم. جوش نبود یه قارچ وحشتناک بود. فرض کنید جوش شکل یه نقطهی سفید باشه. وقتی جوش رو میترکونید چرک توش تخلیه میشه. ولی وقتی این نقطههای سفید رو فشار میدادی یه قارچ کوچیک درمیومد. جو...
قدر مطلق
-
تاریخ: 1401/8/2 ساعت: 18:50
عمر آدم، قدر مطلق آدمه. فاصلهی حقیقی هرکس تا صفر بدون در نظر گرفتن مثبت یا منفی بودن. ممکنه یه نفر مثل من، 29 سالش باشه. اما قدر مطلقش 8 باشه. توی عقب رفتن و جلو اومدن و جابجا شدن، در نهایت، جایی ایستادم که فقط هشت قدم از صفر فاصله داره. پس قدر مطلق من هشته.چطوری میشه بجای سن، قدر مطلق رو حساب کرد؟ ...
کربلا
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 1:43
امسال همه رفتن. منم میخواستم برم. منم کولهم رو خریدم و وسایلم رو پیچیدم و اسممو نوشتم. ولی امسال امام حسین منو نخواست. منو از نزدیک نخواست. منو پیش خودش نخواست... امسال اولین سالی بود که در تمام عمرم، دلم کشید برم کربلا. هیچوقت حسی به زیارت و کربلا رفتن نداشتم. ولی امسال انگار قلبم داره کنده میشه. ن...
رضا شاه
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 1:43
میخوام برم بیرون جرأت نمیکنم... یه مشت ازگل شدن مسئول کوفت و زهرمار مملکت و کشور رو فرستادن رو هوا. یه عده اینور میزنن. یه عده اونور میزنن. هیشکی دلش واسه دختر طفلکی که مرده یا جوونایی که این وسط مشت و لگد/ باتوم میخورن نسوخته. هر دو طرف وحشی! یعنی اینترنت هم قطع میشه؟ چقدر طول میکشه؟ یعنی باید بدون...
فا[رو]ک
-
تاریخ: 1401/7/1 ساعت: 1:43
کتاب پنجمیه. تا حالا دوتا مانگا ترجمه کردم. یه کتاب کودک. یه کتاب نوجوان. اینم یه کتاب نوجوانه و پنجمین کتابیه که دارم ترجمه میکنم. یه فاجعهی تمام عیاره. داستان از نظر پیرنگ و زاویه دید پر از چاله چولهست و شخصیتها اصلا با عقل جور درنمیان. نثرش نامفهومه. الان فصلهای آخر کتابم. وقتی تو ذهنم با بقیهی ک...
Dance
-
تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 6:55
[unable to retrieve full-text content]Why is there a light at the end of the tunnel Only the darkness gives me gentle dreams
Hope
-
تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 6:55
[unable to retrieve full-text content]امروز که میخواستم وارد وبلاگم بشم یه پست دیدم. خیلی دوست داشتم به شما هم نشونش بدم.
دستمال
-
تاریخ: 1401/6/25 ساعت: 6:55
سرم درد میکند. با سری که درد میکند چهکار میکنند؟ آن را دستمال میبندند. چرا...؟ وقتی به سرم دستمال میبندم حرفها و فکرها و دردها همانجا میمانند و میچرخند و میچرخند. گیر میکنند به فکرها و حرفهای آرام و بیضرر و آنها را هم در گردباد میکشانند. داخل سرم را زخم میکنند. خراش میدهند. تنها مکان آرام کانون گردب...
خانه
-
تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 16:42
روز دوشنبه از مشهد برگشتم. با هواپیما. تمام مدت وحشت داشتم یهو تب کنم و دستگاههای تب سنج فرودگاه مچم رو بگیره و نذارن سوار هواپیما بشم. هعی دل غافل... نه خبری از تب سنج بود. نه ماسک. نه پروتکل وزارت بهداشت. سوار هواپیما شدم اومدم.تا دیشب توی اتاق خودم قرنطینه بودم و پشت در برام غذا میذاشتن. یه فلاسک...
تسبیحم گم شد
-
تاریخ: 1401/5/2 ساعت: 14:28
[unable to retrieve full-text content]اخاف منک و ارجو و استغیث و ادنو که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی سعدی.
آخ
-
تاریخ: 1401/5/2 ساعت: 14:28
الان که دارم این متنو مینویسمبا تب نمیدونم چند درجه تو تخت افتادمسرم درد میکنهبدنم درد میکنهلرز دارمکاش مریض نشده بودم... سه لایه لباس پوشیدم و دو لا پتو رو خودم امداختمحالم خوب نیست... به وقت ثلث دوم طرحروز نمیدونم چندموسط هذیونAdblock test (Why?)
تعطیل
-
تاریخ: 1401/5/2 ساعت: 14:28
دوشنبه تب و لرزسه شنبه تب و لرز کمترفاصلهی بین دوشنبه و سه شنبه توی برزخ بودم. معمولا وقتی آدم تب داره هذیون میگه و خوابهای دری وری میبینه. ولی انقدر حالم بد بود که حتی خواب هم نمیتونستم ببینم. انگار بجاش توی مغزم رو میدیدم. اولش مغزم بدنمو با دمای جدید مطابقت داد. بعد انگار بدن دردم رو تا یه اندازه...
Leak
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 13:00
چکه میکند جایی. تلمبهها، لولهها. چکه میکند جایی.چکهچکهها جمع میشود داخلم و آب بالا میآید. شناور میشوند جوارحم. آب شور است. معلق میمانند.به قلبم رسیده آب. بالاتر میآید.به بینیام رسیده آب. بالاتر میآید. به چشمم رسیده آب.نمیرسد هوا. غرق میشوم در خودم. غرق میشوم. بی آنکه صدای دست و پا زدنم بیاید. Adbloc...
Numb little bug - Emily Beihold
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 13:00
I don't feel a single thingHave the pills done too muchHaven't caught up with my friends in weeksAnd now we're outta touchI've been driving in L.A.And the world it feels too bigLike a floating ball that's bound to breakSnap my psyche like a twigAnd I just wanna see if you feel the same as meDo you e...
اردو
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 13:00
امروز بچهها رو جوری بغل کردم که انگار بار آخری بود که میدیدمشون. محکم. گرم. تا جایی که میشد طولانی. دلم از همون لحظهای که از بغلم جدا شدن تنگشون شد. بچهها رو با تمام وجودم دوست دارم. امروز روز آخر و اردوی آخری بود که کنارشون بودم. بخش کودک و دوران گذر ما بسته شد و من دیگه برنمیگردم. روی کار انتشارات...
Bo Burnham - Chicken
-
تاریخ: 1401/3/26 ساعت: 12:41
The chicken wakes upLike she does every mo ing,To the sounds of his husband's screams.Sat in the dark, on the eggs she is warming,She closes her eyes and dreamsOf walking to MemphisBecoming a dentist Anything but this. I mean, she likes her life asa mother and wife butIs that, all she is? She stares...